🌿 مثنوی خطبه همّام (پرهیزگاران)
برگرفته از نهجالبلاغه، خطبه ۱۹۳
به نام خدای حکیم بلند
که دلها ز یادش شود رشک قند
یکی مرد عابد، همامِ رَهی
که در بند تقوا شده آگهی
به مولای خود گفت با سوز و شوق:
بگو وصف زاهد، بسان مشوق
که گویی به چشمم ببینم کسان
که در راه یزدان شوند جاودان
علی، آن امامِ عدالتمدار
که در وصف او عقل باشد دچار
بدو گفت: «ای بندهٔ باخدا،
بترس از جفا، باش اهل رضا»
«نکو باش و پرهیز پیشه نما،
که یزدان بود یار اهل وفا»
همام از جواب امام، سیر گشت
در اندیشهاش نور تقوا گذشت
چو دید آن امام از او خواستن
در آیات حق گشت غرقا شدن
سخن گفت با حمد و تمجید یار
فرستاد بر مصطفی صد درود بار
پس آنگه چنین گفت شیر خدا:
سخن گویمت از ره کبریا
🕊️ صفات پرهیزکاران به نظم
خدایی که از خلق بینیاز است
نه از طاعت ما، نه از فسق، کاست
جهان را چو در کارگاهش گماشت
ز روزی هر آن کس نصیبی گذاشت
پرهیزکاران، خموش و نجیب
نه در بند زر، نه در بند جیب
لباسشان ساده، رفتار نرم
نه آلوده با خشم، نه خُلقشان گرم
نگاه از حرام خدا بستهاند
ز دانش چراغ دل افروختهاند
دلآرام در شور و طوفان و رنج
که جانشان نلرزد ز درد و ز گَنج
اگر نه قضا مانع از رفتشان
پریدی ز تن، جان در آفاق جان
خدا در دلِ پاکشان جلوهگر
به چشم خرد جز خدا نیست، دَر
چنان غرق خوف و امیداندشان
که گویی ببینی شهیداندشان
🌙 شب و روز پرهیزکاران
شبآنگاه برخیزد از بسترش
نه با خواب، سازد دل و چشم خوش
به آیات قرآن کند زمزمه
که دل را برد تا به بوی رَحمه
ز جانها برآید صفای دعا
که درمان درد است آیات، هان!
اگر آیهای گوید از نعمتش
چو آن نعمت است آشنا با دلش
و گر آیهای گوید از بیم و رنج
بلرزد دلش چون درختی به گَنج
به خاکاند پیش خدا سرنهان
به پیشانی و دست و زانو، نشان
ز ترس جهنم، ز اشک امید
به آمرزش دوست گویند «بعید»
و روزا چو گردد جهان پر ز شور
دلشان پر ز علم است و حلم و حضور
نگر چون به چهرهشان افکنی
به بیماری تن گمان میبَری
ولیکن نه رنج است در پیکر آن
که از بیم حق شد چنین جسمشان
💠 اخلاق و رفتار ایشان
نه خود را به اندک عمل شادمان
نه بر کار نیک خویشند بهتان
ز نفس خویش در هول و بیماندشان
که شاید خطایی بُوَد کارشان
چو مردم ستایندشان بیخبر
به خود بازگردند با چشمِ تر
بگویند: «خدایا، مرا تو ببین
مگیرم به مدحی که گویند این»
«تو داناتری بر من از خلق تو
مرا بهتر از آنچه گویند، شو»
ز نشـانههای یکی از نکو
بود دینش استوار، بیریا و رفو
سخن نرم دارد، به علم آزموده
دل از شهوت و مال دنیا ربوده
یقین در دلش جا گرفته چو کوه
به علم است و دانش، چو ماهِ ستوه
عبادت چو نهر است در جان پاک
خضوعی ز دل دارد و چهره خاک
🌿 روش زیست، زهد و دلبستگی متقین
ز دنیا گُسستند با معرفت
نه دلبستهی زَر، نه در شهوت
چو دنیا به دامشان اندر فتاد
ز بندش رهیدند، چو باد از نهاد
نه شادی به زر، نه غم بر نداشت
دل از فانیاتِ جهان بر گُذاشت
کم آرزویی دارند و اندک گناه
دل از هر فروتنی پر از پادشاه
ز خشم خود، آتشی برنکنند
ز طغیان شهوت، تنِ خود نَجُنَبند
نرنجی کسی از دل و دستشان
که شر نیست در خلق و در هستشان
اگر ظلم بیند، تحمل کند
که داد خدا، روزی آید سَرَد
اگر در میان غفلتان هم نشین
به یاد خدا هست، پاک از زمین
ز یاد خدا دلش آرام و پُر
چو آیینهای روشن و بیکدر
💠 او در میان خلق و در نگاه پروردگار
اگر خامُش است، ز خاموشی نیست
که در سینهاش، نور اندیشهای است
اگر خنده آرد، خموش است و نرم
که شور و غرور از لبش نیست گرم
اگر بر ستمی دلش بشکند
به صبر آردش، نه فریاد و خَشَد
نفسش در تعب، لیک مردم ز وی
در آسایشاند، به نور خُوِی
به زهد از جهانی بَرون آمده
به مهر و وفا در درون آمده
نه از خودبینی، ز مردم جدا
نه از حیله نزدیک، نه با ریا
کسی را ز نامی نخوانَد به زشت
نه در درد خلقان، دلش شاد و کِشت
نه در باطلی پا نَهَد بیخبر
نه از راه حق گُم شود در خطر
✨ دعا و نیایش پایانی از زبان متقین:
بگویند با اشک: «خدایا، تویی
پناه دلم در شبِ بیضیایی»
«اگر نام ما را به نیکی برند
مگیرم، که خود بهتر از من تویی»
«مرا همچو آن کن که میخواهیات
نه آنگونه کز مردمان خواهیات»