بارالها،
از تو میخواهم به برترین جلوهٔ بهاء و زیباترین مرتبهٔ جمال و صفا؛
و همهٔ بهاء تو نیکوست، همهٔ جمال تو روشن و دلجوست.
بارالها، به همهٔ مراتب بهاء و جلوات کبریایت، از تو میطلبم؛
به نور نامت، به سرّ مقامت، به فیض بیکرانت.
بدان ای سالک راه معنا،
که انسان، گرچه در دیدهٔ ظاهر پیکری خرد و موجودی محدود است،
در حقیقت، گنجینهٔ عوالم و آیینهٔ مراتب وجود است.
هرچه در عالم کبیر گسترده و پراکنده است،
در جان انسان گرد آمده و به سرّی نهفته پیوسته است.
او نسخهٔ مختصر کائنات است و مظهر ملک و ملکوت و جبروت؛
جامع نشانههای قدرت است و حامل رازهای حضرت لاهوت.
چنان گفتهاند:
تو پنداری که جسمی کوچک و ناچیزی،
حال آنکه جهانی بزرگ در توست و از آن بیخبری.
صورت انسان، حجت بزرگ پروردگار است و نشانهٔ آشکار کردگار؛
کتابی است الهی، نوشته به قلم قدرت؛
بنایی است ربانی، برپا بر بنیاد حکمت.
خلاصهای است از لوح محفوظ،
و آیینهای است که در آن، پرتو همهٔ مراتب وجود محفوظ.
او شاهد رازهای نهان است و راهبر طالبان کمال و ایمان؛
زیرا در نهادش استعداد شناخت مراتب،
و پذیرش انوار اسماء و صفات، به ودیعت نهاده شده است.
از اینرو، ربوبیت انسان را شأنی دیگر است،
و پروردگار او را نسبتی برتر.
هر موجودی در سایهٔ اسمی خاص پرورش مییابد،
و به اقتضای همان اسم، راه کمال میپیماید؛
اما انسان، چون جامع مراتب و حامل اسرار است،
با اسم جامع الهی، یعنی «الله»، همراز و همساز است.
پس او را شایسته است که مظهر همهٔ اسماء گردد،
و آینهٔ صفات حضرت کبریا شود.
ازاینجاست که حق تعالی فرمود:
«بگو: پناه میبرم به پروردگار مردمان.»
پس انسان باید به پروردگاری پناه برد که ظاهر و باطنش را دریابد،
جسم و جانش را بپرورد،
عقل و قلبش را بنوازد،
و همهٔ مراتب وجودش را به نور هدایت بیاراید.
اما راه کمال، راهی هموار و بیغبار نیست؛
راهی است پرآفت، پرخطر، پرحجاب و پرغبار.
در این راه، شیطان، دشمن آشکار و راهزن بیدار،
بر سر راه سالک کمین مینشیند
و او را از مقصد قرب بازمیدارد.
گاه او را در ظلمت طبیعت و غفلت فرو میبرد،
گاه با آرزوهای نفسانی و دلبستگیهای دنیوی میفریبد،
و گاه حتی مقامات معنوی و لذتهای اخروی را میآراید،
تا دل او را از طلب خالص حق بازگرداند.
پس سالک را چارهای نیست
جز آنکه با همهٔ هستی به خدا پناه برد،
از حضرت او مدد جوید،
و از دام نفس و شیطان، به لطف رحمان رهایی طلبد.
زیرا جز خداوند، نگاهبانی نیست؛
و جز او، پناهی نیست.
اوست که دل را از تیرگی میرهاند،
جان را از بند میگشاید،
و بنده را از ظلمات راه به آفاق نور میرساند.
آنگاه که بنده میگوید:
«بارالها، من از تو درخواست میکنم»،
باید بداند که این «من»، منِ استقلال و انانیت نیست؛
منِ خودبنیاد و خودپرست نیست.
این «من»، منِ فقر است و نیاز؛
منی است شکسته، درمانده، چشمدوخته به درگاه بینیاز.
بنده در مقام دعا نباید خویش را در برابر خداوند موجودی مستقل بیند،
بلکه باید حقیقت خود را عین فقر،
و هستی خویش را سراسر نیاز و اضطرار بیابد.
خداوند فرمود:
«ای مردم، شما نیازمندان خدایید، و خداوند بینیاز و ستوده است.»
پس حقیقت انسان فقر است و وابستگی؛
و حقیقت خداوند غناست و بینیازی.
هرچه انسان به این معنا آگاهتر شود،
از خودبینی دورتر گردد،
از خودپرستی برهد،
و به عبودیت نزدیکتر شود.
آنگاه در سجدهٔ فقر، سر بر آستان غنا نهد،
و در خاکساری بندگی، به عزت قرب رسد.
استجابت دعا نیز بر همین بنیاد استوار است.
خداوند در فیضرسانی بخیل نیست،
رحمت او بسته و محدود نیست،
و کرمش مقید به اندازه و شمار نیست.
او فیاض مطلق است؛
در جانب فاعل، نقصی نیست؛
در ذات مقدس حق، کاستی و دریغی نیست.
اگر فیض الهی در دل آدمی آشکار نمیشود،
نقص از جانب قابل است،
نه از جانب فاعل؛
کاستی از ظرف است،
نه از سرچشمهٔ فضل کامل.
دل انسان، تا از زنگار گناه پاک نگردد،
تا از غبار غفلت رها نشود،
تا از خودبینی و خواهشهای نفسانی تهی نگردد،
شایستهٔ پذیرش انوار الهی به کمال نیست.
پس دعاکننده باید نخست باطن خویش را صفا دهد،
آیینهٔ دل را جلا دهد،
از رذایل پاکش کند،
و به فضایل بیاراید:
به اخلاص، به توکل، به محبت، به فروتنی،
و به حضور قلبی روشن و یقینی.
دعا آنگاه دعاست که تنها بر زبان نگذرد،
بلکه از ژرفای جان برخیزد.
زبان باید با دل همراه شود،
دل با باطن همصدا گردد،
و باطن با سرّ انسان در یک نوا آید.
دعایی که تنها بر زبان رود، گفتار است؛
و چون دل با آن همنفس شود، حال است؛
و چون آن حال در جان ریشه دواند،
استعداد دریافت نور و فیض ذوالجلال است.
آنگاه دعا از ظاهر به باطن میرود،
از باطن به سرّ راه مییابد،
و از سرّ، دری به سوی حضرت حق میگشاید.
اگر بنده با حقیقت خویش دعا کند،
و باطنش در طلب آنچه میگوید صادق باشد،
درهای ملکوت بر قلبش گشوده گردد،
و اسرار جبروت بر جانش آشکار شود.
عقلش در دریای خیر و برکت به جنبش آید،
از گرداب هلاکت رهایی یابد،
و به سوی عالم نور و کمال پرواز کند.
در این مقام، دعا دیگر تنها خواستن چیزی از خدا نیست؛
بلکه خودِ بنده در پرتو دعا دگرگون میشود.
از مرتبهای به مرتبهای بالاتر میرود،
از غفلت به حضور میرسد،
از تاریکی به نور میگراید،
و از خویشتن به سوی خدا هجرت مینماید.
درخواست از خداوند به اسماء و صفات او نیز از همین حقیقت برمیخیزد.
اسماء الهی الفاظی تهی و نامهایی قراردادی نیستند؛
هر اسمی جلوهای از کمال است،
و هر صفتی پرتوی از جمال و جلال.
«بهاء» نیز نوری است از حضرت زیبایی،
شکوهی است از ساحت کبریایی؛
نوری که مراتب وجود را فراگرفته،
و هر زیبایی و کمالی در جهان،
پرتوی از آن خورشید نهان است.
چون بنده میگوید:
«بارالها، از تو به برترین بهاء و زیباترین جلوهٔ جمالت درخواست میکنم»،
در حقیقت دل به شریفترین مرتبهٔ ظهور میسپارد،
و دیدهٔ جان به کاملترین جلوهٔ نور میگمارد.
اما چون میافزاید:
«و همهٔ بهاء تو زیباست»،
اشارت میکند که گرچه تجلیات الهی در شدت و ظهور متفاوتاند،
همه از سرچشمهای واحد رواناند؛
هیچ جلوهای از حق بینور نیست،
و هیچ ظهوری از او بیکمال و بیسرور نیست.
برترین بهاء، عالیترین مرتبهٔ ظهور است؛
اما همهٔ مراتب بهاء، در اصل، بهی و زیبا و سرشار از نور است.
پس سالک، نخست در کثرت اسماء و صفات نظر میکند،
و در هر جلوه، نشانی از جمال حق میبیند.
در رحمت، مهر او را مییابد؛
در قدرت، قهر و اقتدار او را؛
در علم، احاطه و حضور او را؛
در جمال، لطف و نوازش او را؛
و در جلال، عظمت و شکوه او را.
سپس از این کثرت عبور میکند،
و همهٔ جلوهها را به حقیقتی واحد بازمیگرداند.
درمییابد که رحمت و قدرت، علم و جمال، جلال و کمال،
اگرچه در اندیشه و عبارت جدا مینمایند،
در حقیقت، جلوههای گوناگون یک ذات بیهمتا هستند.
ازاینرو، مقصود نهایی دعا آن نیست
که بنده در مظهری بایستد و به مرتبهای دل بندد.
بلکه باید از همهٔ تعینات بگذرد،
از همهٔ حجابها عبور کند،
و دل خویش را تنها متوجه ذات مقدس حق سازد.
اگر به نعمت دنیا دل بندد، در حجاب است؛
اگر به مقام آخرت بسنده کند، هنوز در نقاب است.
سالک راستین آن است که نه دنیا او را از خدا بازدارد،
نه آخرت او را از دوست غافل سازد؛
نه ترس دوزخ نهایت مقصد او باشد،
نه شوق بهشت پایان مقصود او.
بلکه همت او خدا باشد،
و غایت او رضای خدا.
هرگاه انسان در چیزی جز خدا توقف کند،
همان چیز حجاب راه او شود؛
اما اگر همهٔ نعمتها را آینهٔ حق بیند،
و همهٔ کمالات را نشانی از صاحب کمال شمرد،
دیگر هیچ چیز او را از خدا جدا نکند.
دنیا برایش دام نباشد،
آخرت برایش ایستگاه نباشد،
بلکه هر دو پلی شوند برای عبور،
و آینهای برای شهود نور.
پس این فراز دعا، تنها درخواست بهاء و جمال نیست؛
تعلیم راه سلوک است و آداب وصال.
بنده از خدا میخواهد که او را به برترین جلوهٔ نور خود متوجه سازد،
دلش را از تعلقات غیرالهی پاک گرداند،
ظرف جانش را آمادهٔ فیض نماید،
و او را از کثرت مظاهر به وحدت حقیقت رساند.
حقیقت دعا آن است
که بنده با زبان فقر، در پیشگاه غنی مطلق بایستد؛
با قلبی پاک و حضوری تام، او را بخواند؛
از آفات راه و دامهای نفس، به او پناه برد؛
و در پرتو اسماء و صفاتش،
از تاریکی خودبینی به روشنایی توحید گام نهد.
در چنین مقامی، دعا تنها گفتن چند جمله نیست؛
بلکه سفری است از خویش به حق،
از غفلت به حضور،
از کثرت به وحدت،
از حجاب به شهود،
و از فقر بنده به آستان غنای معبود.