## ترجمهٔ یکپارچه و روان صفحات

بارالها، از تو به‌واسطهٔ برترین جلوهٔ بهاء و زیبایی‌ات درخواست می‌کنم؛ و همهٔ جلوه‌های بهاء تو زیبا و درخشان است. بارالها، به همهٔ مراتب بهاء و جمالت از تو درخواست می‌کنم.

بدان که انسان، اگرچه در ظاهر پیکری کوچک و موجودی ناچیز است، در حقیقت جامع همهٔ مراتب هستی و دربرگیرندهٔ عوالم غیب و شهود است. آنچه در جهان بزرگ پراکنده و گسترده است، در وجود انسان به‌گونه‌ای فشرده و یکپارچه گرد آمده است. انسان نسخه‌ای مختصر از عالم کبیر و مظهر مراتب گوناگون ملک، ملکوت و جبروت است؛ چنان‌که گفته‌اند:

تو گمان می‌کنی جسمی کوچک هستی،
حال آنکه جهان بزرگ در تو نهفته است.

صورت انسانی، بزرگ‌ترین حجت خداوند بر آفریدگان و جامع‌ترین نشانهٔ قدرت و حکمت اوست. انسان، کتابی الهی است که به دست قدرت حق نگاشته شده، بنایی استوار است که بر پایهٔ حکمت بنا گردیده، و خلاصه‌ای از لوح محفوظ و آیینه‌ای از همهٔ مراتب وجود است. او می‌تواند شاهد هر امر پنهان و راهنمای رسیدن به هر خیر و کمال باشد؛ زیرا در نهاد او قابلیت شناخت همهٔ مراتب و پذیرش انوار اسماء و صفات الهی به ودیعت نهاده شده است.

از همین رو، پروردگار انسان با پروردگار دیگر موجودات تفاوتی ویژه دارد؛ زیرا انسان موجودی جامع است و با اسم جامع الهی، یعنی «الله»، تناسب دارد. هر موجودی تحت تربیت اسم خاصی از اسماء الهی قرار دارد، اما انسان، به سبب جامعیت وجودی خویش، قابلیت آن را دارد که مظهر مجموعهٔ اسماء و صفات الهی گردد. ازاین‌رو خداوند می‌فرماید:

«بگو: پناه می‌برم به پروردگار مردمان.»

پس انسان باید در مسیر خویش به پروردگاری پناه ببرد که همهٔ مراتب وجود او را دربرگیرد و ظاهر و باطن، جسم و جان، عقل و قلب او را تربیت کند.

با این همه، راه رسیدن به کمال، راهی آسان و بی‌خطر نیست. در این مسیر، موانع فراوانی وجود دارد و شیطان، که دشمن آشکار انسان و راهزن طریق معرفت است، می‌کوشد سالک را از مقصد بازدارد. او گاه انسان را در ظلمات طبیعت و غفلت گرفتار می‌کند، گاه با آرزوهای نفسانی و دلبستگی‌های دنیوی او را از یاد خدا بازمی‌دارد، و گاه حتی با آراستن مقامات معنوی و لذت‌های اخروی، او را از طلب خالصانهٔ حق منحرف می‌سازد.

بنابراین، سالک باید با همهٔ وجود خویش به خداوند پناه ببرد و از او یاری بخواهد؛ زیرا هیچ‌کس جز خداوند توان حفظ انسان از تاریکی‌های راه و نجات او از دام‌های نفس و شیطان را ندارد.

هنگامی که بنده می‌گوید:

«بارالها، من از تو درخواست می‌کنم»،

باید بداند که این «من» به معنای استقلال و خودبنیادی نیست. این «من» همان «منِ فقیر و نیازمند» است؛ منی که هیچ استقلالی از خود ندارد و همهٔ هستی و توان خویش را از خداوند می‌گیرد. بنده در مقام دعا نباید خود را موجودی مستقل در برابر خداوند ببیند، بلکه باید حقیقت خویش را عین فقر و نیاز به او بیابد.

خداوند می‌فرماید:

«ای مردم، شما نیازمندان خدا هستید و خداوند بی‌نیاز و ستوده است.»

پس حقیقت انسان، فقر و وابستگی است، و حقیقت خداوند، غنا و بی‌نیازی. هرچه انسان بیشتر به این حقیقت آگاه شود، از خودبینی و خودپرستی دورتر و به عبودیت و قرب الهی نزدیک‌تر می‌شود.

استجابت دعا نیز بر همین اساس تحقق می‌یابد. خداوند در فیض‌رسانی بخیل نیست و رحمت او محدود نمی‌شود. او فیاض مطلق است و هیچ نقصی در جانب فاعل، یعنی ذات مقدس حق، وجود ندارد. اگر فیض الهی در انسان آشکار نمی‌شود، نقص از جانب قابل است؛ یعنی از آمادگی و شایستگی ظرفی است که باید آن فیض را دریافت کند.

دل انسان تا زمانی که از آلودگی‌ها، رذیلت‌ها، خودبینی‌ها و دلبستگی‌های نفسانی پاک نشده باشد، شایستگی پذیرش انوار الهی را به‌طور کامل ندارد. بنابراین، دعا‌کننده باید پیش از هر چیز باطن خویش را پاک کند و دل را از زنگارهای گناه و غفلت بزداید. سپس آن را به اخلاص، توکل، محبت، فروتنی و حضور قلب بیاراید.

دعا هنگامی حقیقت می‌یابد که تنها بر زبان جاری نشود، بلکه از ژرفای جان برخیزد. باید زبان، دل، باطن و سرّ انسان همگی با یکدیگر هماهنگ شوند. دعایی که فقط بر زبان گفته شود، «گفتار» است؛ اما اگر دل نیز با آن همراه گردد، به «حال» تبدیل می‌شود، و اگر این حال در وجود انسان ریشه بدواند، استعداد دریافت فیض و نور الهی پدید می‌آید. آنگاه دعا از ظاهر به باطن و از باطن به سرّ انسان راه می‌یابد.

اگر بنده با حقیقت خویش دعا کند و باطنش در طلب آنچه می‌گوید صادق باشد، درهای ملکوت به روی قلبش گشوده می‌شود و اسرار جبروت بر جانش آشکار می‌گردد. عقل او در دریای خیر و برکت به حرکت درمی‌آید، از گرداب‌های هلاکت رهایی می‌یابد و به سوی عالم نور و کمال پرواز می‌کند. در این هنگام، دعا دیگر صرفاً درخواست چیزی از خدا نیست؛ بلکه خودِ بنده به‌واسطهٔ دعا دگرگون می‌شود و از مرتبه‌ای به مرتبهٔ دیگر ارتقا می‌یابد.

درخواست از خداوند به‌وسیلهٔ اسماء و صفات او نیز از همین حقیقت سرچشمه می‌گیرد. اسماء الهی، الفاظی بی‌معنا یا نام‌هایی قراردادی نیستند، بلکه هر یک جلوه‌ای از کمال و نحوه‌ای از ظهور حق تعالی‌اند. «بهاء» نیز یکی از جلوه‌های جمال و شکوه الهی است؛ نوری که همهٔ مراتب وجود را فراگرفته و هر زیبایی و کمالی در جهان، پرتوی از آن به شمار می‌آید.

وقتی بنده می‌گوید:

«بارالها، از تو به برترین بهاء و زیباترین جلوهٔ جمالت درخواست می‌کنم»،

در حقیقت می‌خواهد از میان مراتب گوناگون ظهور الهی، به کامل‌ترین و شریف‌ترین مرتبهٔ آن توجه کند. اما بلافاصله می‌افزاید:

«و همهٔ بهاء تو زیباست.»

این جمله نشان می‌دهد که گرچه مراتب تجلی و ظهور الهی از نظر شدت و کمال با یکدیگر تفاوت دارند، همهٔ آنها در اصل از یک حقیقت سرچشمه می‌گیرند و هیچ‌یک از جلوه‌های الهی از زیبایی و کمال تهی نیست. برترین بهاء، برترین مرتبهٔ ظهور است، اما همهٔ مراتب بهاء در ذات خود بهی و زیبا هستند.

پس سالک ابتدا با مراتب گوناگون اسماء و صفات روبه‌رو می‌شود و در هر یک جلوه‌ای از جمال و کمال حق را مشاهده می‌کند؛ سپس از این کثرت عبور می‌کند و همهٔ آن مظاهر را به حقیقت واحد بازمی‌گرداند. او درمی‌یابد که رحمت، قدرت، علم، جمال و جلال، اگرچه در مقام فهم و تعقل از یکدیگر متمایزند، در حقیقت، جلوه‌های گوناگون یک ذات یگانه‌اند.

ازاین‌رو، مقصود نهایی دعا آن نیست که بنده در یکی از مظاهر و مراتب توقف کند؛ بلکه باید از همهٔ تعینات و جلوه‌ها عبور کند و دل خویش را تنها متوجه ذات مقدس حق سازد. حتی اگر انسان به نعمت‌های دنیوی یا مقامات اخروی دل ببندد، تا زمانی که در آنها متوقف است، از اخلاص کامل دور مانده است. سالک حقیقی کسی است که نه دنیا او را از خدا بازدارد و نه آخرت؛ نه ترس از دوزخ مقصد نهایی او باشد و نه شوق بهشت؛ بلکه غایت همت او خودِ خداوند و رضای او باشد.

هرگاه انسان در چیزی جز خدا توقف کند، آن چیز برای او حجاب می‌شود؛ اما اگر همهٔ نعمت‌ها و کمالات را آینهٔ حق ببیند و از آنها به سوی صاحب حقیقی‌شان عبور کند، هیچ‌چیز او را از خداوند جدا نخواهد کرد.

بنابراین، این فراز از دعا، هم درخواست بهاء و جمال الهی است و هم آموزش شیوهٔ سلوک. بنده از خدا می‌خواهد که او را به برترین جلوهٔ نور خویش متوجه سازد، دلش را از تعلقات غیرالهی پاک کند، استعداد پذیرش فیض را در او پدید آورد و او را از کثرت مظاهر به وحدت حقیقت برساند.

حقیقت دعا آن است که بنده با زبان فقر و نیاز، در پیشگاه غنی مطلق بایستد؛ با قلبی پاک و حضوری کامل او را بخواند؛ از موانع راه به او پناه ببرد؛ و در پرتو اسماء و صفاتش، از تاریکی خودبینی به روشنایی توحید گام نهد. در چنین مقامی، دعا تنها گفتن چند جمله نیست؛ بلکه سفری است از خود به خدا، از غفلت به حضور، از کثرت به وحدت، و از حجاب به شهود.