در آستانه‌ی معرفت، شمیمی از نَفحاتِ «شرح دعای سحر» را در سِلکِ نثری مسجّع و بیانی مرصّع، به پیشگاهِ جانِ مشتاقت تقدیم می‌دارم:

***

«ای طالبِ اسرارِ یقین و ای سالکِ طریقِ مبین؛ بدان که حق‌تعالی جمیعِ اسمای حُسنا و صفاتِ عُلیا را پرده‌هایی نورانی گردانید تا بر جمالِ آن ذاتِ احدیّتی که مجمعِ فناهاست، تابان باشد. هر که در مقامِ صفات بماند، در حجاب است؛ و هر که از کثرت نرهد، در عذاب.

نیکوکاران را حسناتی است که نزدِ مقرّبان، سیّئات است؛ چرا که در این بارگاه، توجّه به غیرِ حق، عینِ مَمات است. مگو که خدا کِی ظاهر شود، که او از هر ظاهری، پدیدارتر است؛ و مگو که او کجاست، که او از جان به تن، نزدیک‌تر است. کِی غایب شد تا به دلیلش بجویی؟ و کِی پنهان گشت تا به نشانش بپویی؟ عارفِ حقیقی آن است که از شرکِ عام و خاص برهد و دیده به وجهِ کریمی بدوزد که حجاب از روی خود و از روی خلق، برداشته است.

اما در مقامِ **احدیّت**، نه اسمی است و نه رسمی؛ نه حکمی است و نه علمی. آنجا که وجودِ محض و بحت است، کثرت را راهی نیست و عقل را پناهی نیست. به قولِ آن عارفِ جلیل، آقا محمدرضا قمشه‌ای، ذاتِ مطلق در هیچ ظرفِ مفهومی نگنجد و در هیچ قفسِ تعریفی نسنجد. هر اسمی که بر زبانی جاری است، نشان از محدودیت دارد؛ و آن ذاتِ بی‌کران، بَری از هر ماهیت و صورت است.

پس بدان که «وجودِ منبسط»، تنها حکایتی است از آن جلال؛ وگرنه کی رسد مرغِ فانی به اوجِ آن کمال؟ حقیقت آن است که عالم، خیالی است در خیال؛ و تنها اوست که برپادارنده است و باقیِ بالاستقلال. پس در این بحرِ بی‌ساحل، غرق شو و مپرس؛ که در مقامِ توحید، جز او نه بودی است و نه نمودی.»