کلام در تبیینِ «واجبِ الوجود» است و کشاکشِ اربابِ شهود.**
ای سالکِ طریقِ عرفان، و ای جویندهی حقیقتِ یزدان؛ گوشِ جان فرادار و دیده به مکتوبِ مفاخِر بگمار، تا سرّی از اسرارِ وجود و حکایتی از مقاماتِ شهود، به زیورِ سجع و کلام، در ساحتِ خردت به اتمام رسانم.
**کلام در تبیینِ «واجبِ الوجود» است و کشاکشِ اربابِ شهود.**
طایفهای از اهلِ سلوک، حقیقتِ حق را در مرتبهی «بشرطِ لا» نگریستند؛ مقامی که از قیودِ هستی، مبرّاست و از آلایشِ کثرت، مصفّاست. آنجا که احدیت است و تنزیه، و تعینِ اول است و تشبیه؛ که غیب است و غیبالعیوب، و سرّ است و سرّالسروب.
اما در سویی دیگر، فحولِ حکمت و اساطینِ معرفت، حقیقتِ واجب را نه در حصارِ تنزیه، که در ساحتِ «لابشرط» جستوجو کردند؛ حقیقتی که در کالبدِ هستی ساری است و در رگ و پیِ نیستی، جاری. این همان وجودِ مطلق است که در آینهی تعینات، جلوهگری میکند، بی آنکه از حقیقتِ خویش، دستافشانی کند یا به رنگِ کثرت، دگرگون شود.
هان که آن «عنقا» را که در قافِ کبریایی آشیان دارد، به دامِ وهم و خیال نتوان صید کرد؛ چه تورِ عقلِ جزئی، در آنجا جز «باد» در کف ندارد و دامِ فهم، جز حسرت نکارد.
پس بدان که «فیضِ اقدس»، در مقامِ واحدیت، بذرِ اعیانِ ثابته را در مزرعهی علمِ حق برافشاند، و «فیضِ مقدس» آن بذر را در صحرایِ شهادت به فعلیت رساند. عالم، سایهی آن وجودِ لایزال است و ماسوی، در سایهی آن، جز نمود نیست و جز خیال، بود نیست.
و در نهایت، رأیِ فحلِ فلاسفه بر آن است که حقیقتِ واجب، همان وجودِ بیمرز و لامتناهی است که در پسِ هر ذره، نهان است و در آشکارِ هر هستی، عیان. پس ای عزیز، از دامِ وهم برست و در آن وجودِ مطلق، مست؛ که جز او، هیچ نیست و جز هو، هیچ کس نیست.