### ۲. مثنوی معنوی (سرِّ وجهِ خاص و قربِ بی‌آغاز)

هر چه می‌بینی ز پستی و بلند

باطنش با حق بود در یک کمند

«وجهِ خاصی» هست مر هر ذره را

بی‌وساطت، با خدایِ مه ‌لقا

باطنِ هر بند و هر قید و گره

مطلق است و نورِ حقِ بی‌زره

راسخانِ معرفت دانند و بس

سرِّ این پیوند را در هر نفس

اسمِ مستأثر که پنهان مانده است

باطنِ هر نقشِ جان‌افشان شده است

جمله حاضر نزدِ آن سلطانِ جان

نیست دوری، نیست واسطه در میان

علمِ او بر ظاهر و بر باطن است

او به هر چه بود و باشد، ضامن است

مرده و زنده به پیشش یکی‌ست

نورِ حق را دوری و نزدیکی چیست؟

چون رگِ گردن به تو نزدیک‌تر

اوست قیّوم و تویی بی‌پا و سر

هویّت‌ها جمله سایه‌وارِ اوست

اندرین عالم نماند غیرِ دوست