این صفحه از کتاب شریف *شرح دعای سحر* امام خمینی (ره)، به شرح اسم شریف «القدیم» در فراز **«اللهم إني أسألك من منّك بأقدمه...»** میپردازد. امام در این بخش با تکیه بر مبانی توحیدی حکمت متعالیه و شهود عرفانی، حقیقت «مَنّ» (نعمت و فیضِ وجود) و نسبتِ قدَم و حدوثِ ممکنات با حضرت حق را آشکار میسازند.
---
### ۱. متنِ عربیِ رونویسیشده
**اللهم إني أسألك من منّك بأقدمه، وكل منّك قديم، اللهم إني أسألك بمنّك كلّه.**
وهذا أصرح شاهد على ما عليه أئمة الحكمة المتعالية وأصحاب القلوب من أهل المعرفة من قِدَم الفيض، فإنه تعالى منّ على الموجودات بالوجود المفاض عليها، بل هو منه هو الوجود المنبسط على هياكل الممكنات، وهو باعتبار كونه ظلاً للقديم قديم، لا حكم لذاته أصلاً، بل لا ذات له. وإن كان من جهة يلي الخلقي حادث بحدوثها، فالحدوث والتغير والزوال والدثور والهلاك من طباع المهيات وجبلّة الممكنات وقرية المادة الظالمة وشجرة الهيولى المظلمة الخبيثة، والثبات والقِدم والاستقلال والتمامية والغنى والوجوب من عالم القضاء الإلهي والظل النوراني الرباني لا يدخل فيه تغير ودثور ولا زوال ولا اضمحلال. والإيمان بهذه الحقائق لا يمكن بالتسويلات الكلامية ولا البراهين الفلسفية، بل يحتاج إلى لطف قريحة وصقالة قلب وصفاء باطن بالرياضات والخلوات.
والأقدمية في مراتب الوجود باعتبار شدة الاتصال بالقديم الذاتي والقرب ببابه، فكلما كان الوجود من مبدئه قريباً كان حكم القدم فيه أشد ظهوراً، وإلا فباعتبار الرابطة الخاصة التي بين كل موجود مع ربه كلها قديم، ولذا قال: وكل منّك قديم.
---
### ۲. ترجمهٔ روان
**بارالها، از تو درخواست میکنم به قدیمیترینِ نعمتها و فیضهایت، و حال آنکه تمامِ فیض و نعمتِ تو قدیم است. بارالها، به تمامِ فیض و نعمتت تو را میخوانم.**
و این [فراز از دعا] صریحترین گواه و شاهد است بر آنچه پیشوایانِ حکمت متعالیه و صاحبانِ دل از اهلِ معرفت بر آن رفتهاند؛ یعنی همان حقیقتِ **«قِدَمِ فیض»** (دیرینگی و ازلیتِ بخششِ الهی). چرا که خداوند متعال با بخشیدنِ وجودی که بر ممکنات افاضه شده، بر آنها منّت گذارده است؛ بلکه اصلِ این فیض، همان «وجود منبسط» (نفس الرحمن) است که بر کالبد و ساختارهای ممکنات گسترده شده است. این فیضِ منبسط به اعتبار آنکه سایهٔ آن ذاتِ قدیمِ ازلی است، خود نیز قدیم است؛ زیرا برای ذاتِ ممکنات فینفسه هیچ حکمی نیست، بلکه اصلاً ذاتی از خود ندارند.
اگرچه این عالم از آن جنبهای که رو به سوی خلق دارد (جهتِ خَلقی)، به سببِ حدوثِ کثرتها حادث است؛ چرا که حدوث، دگرگونی، زوال، کهنگی و نابودی همگی از ویژگیهایِ ماهیات، سرشتِ ممکنات، آبادیِ مادهٔ ستمگر و برخاسته از درختِ تیره و ناپاکِ هیولی (مادهٔ اولیه) است. در مقابل، ثبات، قدمت، استقلال، کمال، بینیازی و وجوب، همگی از عالمِ قضای الهی و سایهٔ درخشان و نورانیِ ربانی سرچشمه میگیرند که هیچگونه دگرگونی، کهنگی، زوال و اضمحلالی به حریمِ آن راه ندارد.
ایمان به این حقایقِ بلند، با بافتههای کلامی و برهانهای خشکِ فلسفی به دست نمیآید، بلکه نیازمندِ لطافتِ طبع، صیقل خوردنِ دل و پاکیزگیِ درون از طریقِ ریاضتهای شرعی و خلوتهای عبادی است.
«أقدمیّت» (قدیمیتر بودن) در مراتبِ هستی، به میزان و شدتِ اتصالِ آن مرتبه به «قدیمِ ذاتی» (خداوند) و نزدیکی به درگاهِ او بستگی دارد؛ پس هرچه وجود به مبدأِ خویش نزدیکتر باشد، حکمِ قِدم (ازلیت) در آن آشکارتر و نیرومندتر است. وگرنه، به اعتبارِ آن پیوند و رابطهٔ ویژهای که میانِ هر موجود با پروردگارِ خویش برقرار است، همگی قدیماند؛ و از همین روست که فرمود: «و همهٔ فیض و نعمتِ تو قدیم است.»
---
### ۳. تحلیل فلسفی-عرفانی
* **قدمِ فیض و حدوثِ دهری:** امام خمینی (ره) نزاعِ دیرینهٔ متکلمان و فلاسفه را دربارهٔ حدوث و قدمِ عالم حل میکنند. متکلمان عالم را حادثِ زمانی میدانند، اما فلاسفه و عرفا قائل به قدمِ فیض هستند. امام تبیین میکنند که «وجود منبسط» (فیضِ حق) چون سایهٔ ذاتِ قدیم است، قدیم است؛ اما ماهیاتِ خلقشده، متغیر و حادثاند.
* **ریشهٔ شرور و نیستی (ماده و هیولی):** امام دگرگونی، زوال و هلاکت را به «شجرة الهیولی المظلمة» (درخت تاریک هیولی) نسبت میدهند. مادهٔ اولی کانونِ قوه و استعداد و عدمِ فعلیت است و هرچه تاریکی و تغییر است از ماهیت و هیولی برمیخیزد، نه از فیضِ نورانی حق.
* **شهود قلبی در برابر براهین عقلی:** درکِ این رابطهٔ ظریف میان حدوثِ ممکن و قدمِ فیض، با مغالطات و اصطلاحات کلامی میسر نیست. دل باید صیقل یابد تا تابشِ فیضِ قدیم را در آینهٔ حادث ببیند.
---
### ۴. نثرِ مسجّع
#### «فیضِ ازلی و کالبدِ حادث»
مَنّ، عطایِ اوست و فیض، بخششِ او؛ منّتی که قدیم است به قِدمِ ذاتش، و نعمتی که جاری است به دوامِ صفاتش. فیضِ وجود، سایهٔ آن نورِ لایزال است، پس او را زوال کجاست؟ و تغییر را در حریمش چه راه؟ هرچه از ثبات و بقاست، از عالمِ قضاست؛ و هرچه از دگرگونی و فناست، از دیارِ هیولایِ بیصفاست. عالم از آن سو که رو به حق دارد، قدیمِ ازلی است و نورانی؛ و از آن رو که رو به خلق دارد، حادثِ زمانی است و ظلمانی.
ای طالبِ حقیقت، دامنِ استدلالِ کلامی رها کن و دفترِ براهینِ فلسفی درهم پیچ؛ که این بحرِ مواج را به پای چوبینِ استدلال نتوان پیمود و این صیدِ غیبی را به دامِ عقلِ مصلحتاندیش نتوان فرود آورد. دلی باید چون آینه صیقلی، و باطنی چون آبِ زلالِ منجلی، تا تافتگیِ نورِ قدیم را در کالبدِ این حادثِ اثیری عیان ببیند. هرچه به سرچشمهٔ هستی نزدیکتر، از گردِ حدوث پاکتر؛ اما به چشمِ توحید، هر قطره را به بحرِ ازل پیوندی است، پس کُلِّ منِّ تو ای قدیم، قدیم است!
---
### ۵. شعر حماسی (مثنوی)
#### «رزمنامهٔ فیضِ قدیم»
بخوان نامِ قِدَم زان ذاتِ ازلی
که فیضش ازل است و نورش منجلی
منّت کشد عالم زِ جودِ قدیمش
زِ احسانِ مداوم، زِ لطفِ عمیمش
آن فیضِ منبسط که بر خلق تابید
قدیم است و سایه زِ خورشید نامید
کی سایه جدا گردد از صاحبِ نور؟
نباشد میانِ دوان فاصل و دور
ولیکن چو بینی به چشمِ مَجاز
حدوث است و محنت در این سوز و ساز
تغییر و فنا جُمله از کثرت است
زِ تاریکیِ ماده و حِیرت است
هیولایِ تاریک و این جسمِ دون
کند ناله از گردشِ چرخِ دون
ولی روحِ قدسی، زِ عالمِ قضاست
قدیم است و ثابت، بری از خطاست
بدین نکته کی عقلِ استدلالی
رسد؟ چون که باشد زِ عرفان خالی
بشو صیقلی سینه را در نماز
به خلوتگهِ شب، به صد سوز و راز
که تا فیضِ او را ببینی عیان
قدیم است و لایزال در جهان
هر آن کس که نزدیکِ آن درگه است
به حکمِ قِدَم، سخت هممسکن است
ولیکن زِ پیوندِ خاصِ اله
قدیم است هر بنده در این پناه
مگو منّتِ حق به عالم کم است
که کلِّ منِّ او قدیم و هم است.