# ۵. بانگِ بیداری؛ برخاستنِ حقیقت از خاک
# ۵. بانگِ بیداری؛ برخاستنِ حقیقت از خاک
به ناگاه از آن دشت، بانگی دمید،
که خوابِ جهان را به یکباره درید؛
نه بانگِ سپاه و نه آوازِ تیغ،
صدایِ حسین بود؛ بلند و دریغ.
ندا داد: «ای قومِ گمکرده راه!
مترسید از غیرِ دادارِ ماه؛
اگر دینِ جدّم نمیماند بهپا،
پس ای تیغها، بر من آرید بلا.»
حسین گفت و صحرا به فریاد شد،
دلِ سنگ هم از غمش شاد شد؛
جهان فهمید آنجا که خون میچکد،
صدایِ حقیقت زِ نو میدمد.
تنش بر زمین ماند، امّا پیام،
گذشت از زمان و فرا رفت از نام؛
هنوز از دلِ خاکِ خونینِ طف،
رسد این ندا: «حق مرو، حق مَخُف!»
مرو زیرِ بارِ ستم، ای دلیر،
که آزادگی، راهِ خون است و شیر؛
حسین است آن بانگِ بیدارِ جان،
که میپیچد از کربلا تا جهان.
+ نوشته شده در جمعه ششم شهریور ۱۴۰۵ ساعت 3:6 توسط علی رضا نقش نیلچی
|