# ۱۱. یزیدِ زمان و آیینهٔ فرعونیت

هر آن‌کس که بر تختِ غرور نشیند،

به زر دل ببندد، به زور آفرینَد؛

اگر نامِ او یزید نباشد،

زِ خویِ یزیدی، جدا کی تواند؟

فرعونیت، آن تاج و تختِ بلند نیست،

که در دل، اگر کبر باشد، کمند است؛

همان‌جا که حق را به دنیا فروشند،

هزاران یزید از نفس می‌جوشند.

حسین آمد و آینه پیشِ ما برد،

که هر کس خودِ خویش را خوب بنگرد؛

ببیند: درونش کدامین سپاه است؟

سپاهِ خدا، یا هوس پادشاه است؟

اگر دستِ ما نانِ مظلوم بُرد،

اگر چشمِ ما راهِ انصاف مُرد؛

به کاخِ یزید، اگرچه نهانیم،

زِ آیینهٔ کربلا شرمساریم.

بیا تا زِ خونِ حسین درس گیریم،

زِ بندِ خود و حرصِ دنیا بمیریم؛

که هر روز، عاشور و هر خاک، کربلاست،

اگر دل، هوادارِ حق و خداست.