## استخوانِ خونین و معجزهٔ بقا

**بر مدارِ آیات: «مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ * قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ»**

***

گفتند: «چه ماند از تنِ صدپارهٔ یاران؟

جز استخوانی در دلِ این دشتِ بیابان؟»

گفتند: «چو خورشید به گودال فرو خفت،

دیگر چه بماند ز چراغی که فرو خفت؟»

گفتند: «به پایان رسد این قصّهٔ خونین؛

این خیمه بسوزد، رود از یادِ زمین، دین.»

با خنده، ز خاکسترِ آن خیمه گذشتند،

بر پیکرِ بی‌سر، نفسِ کینه نوشتند.

غافل که خدا، آفریننده‌ست ز هیچ،

از دانه برآرد گل و از قطره، بسی میغ.

او آن‌که ز خاکِ تیره، آدم به جهان داد،

از روحِ دمیده، به گلِ مرده زبان داد.

او آن‌که به موسی ز دلِ طور، ندا کرد،

دریا به عصا برد و شبِ فرعون جدا کرد.

او آن‌که به عیسی نفسِ زنده‌گر آموخت،

بر پیکرِ مرده، نفَسِ رحمت افروخت.

پس چیست اگر از تنِ افتادهٔ میدان،

برخیزد یک امّتِ بیدار و خروشان؟

آن پیکرِ بی‌سر که به خون خفته به هامون،

شد آینهٔ زنده‌تر از چشمهٔ جیحون.

هر استخوانی که به خاکِ نینوا ماند،

یک لشکرِ ایمان به جهان هدیه برآورد.

هر زخم که بر سینهٔ عباس نشست آن روز،

دریا شد و در جانِ جوانمردی زد موج.

هر پاره‌تنِ اکبرِ رعنا که فرو ریخت،

در باغِ جوانانِ جهان، سرو برانگیخت.

آن حنجرِ اصغر که ز پیکانِ جفا سوخت،

فریادِ عدالت به لبِ خلق برآموخت.

پنداشت عدو مرگ، درِ قصّه ببندد؛

غافل که شهادت، درِ فردا بگشاید.

خاکِ شهدا، خاک نه؛ اکسیرِ حیات است،

هر ذرهٔ آن، مشعلِ بیداریِ ذات است.

از کرب‌وبلا پرس که «احیایِ رمیم» است؛

آنجا که تن افتاد، ولی راه، مقیم است.

ای منکرِ فردایِ خدا! دیده بگشا،

بنگر به گلِ نامِ حسین از دلِ صحرا.

قرن است که بگذشت و هنوز از نفسِ خون،

می‌روید آزادی، چو گل از سنگ و هامون.

**آنان که گمان برده‌اند خون به زمین مُرد،

دیدند که خون، آینهٔ زندگی آورد.**