## صفِّ فرشتگان بر مدارِ خیمه‌گاهِ خون

**بر مدارِ آیهٔ شریفه: «وَالصَّافَّاتِ صَفًّا»**

***

سوگند به آنان که صف اندر صف،

چون موجِ سپیده، به لبِ ساحلِ حق؛

فرشتگانی که ز افلاکِ بلند،

بال گشوده به تماشایِ نبرد،

دیدند که در دشتِ عطش، گرد و غبار،

برخاسته از سُمِّ ستورانِ شرار؛

یک‌سو سپهِ شب، همه در جوشنِ کین،

یک‌سو حرمِ نور، دل‌آگاه و یقین.

آن‌سوی، هزاران سرِ نیزه به صف،

این‌سوی، هفتاد و دو آیینهٔ شرف.

اما نه شمار است که معیارِ ظفر،

دریا نشود کم ز کمیِ قطره‌گهر.

در خیمه‌گهِ شاهِ شهیدان، شبِ پیش،

هر مرد، چو محرابِ دعا گشت به خویش.

یک‌سو حبیب، آن گلِ سپیدارِ وفا،

یک‌سو زهیر، آن شررِ روشنِ بلا؛

یک‌سو بُریر، آن نفسِ آیه و نور،

یک‌سو مسلم، سروِ سجودِ پرشور؛

عباس، چو کوهی به کنارِ عَلَم ایستاد،

دریا به شکوهِ علمش سر فرود داد.

اکبر، چو ماهی که ز احمد خبر داشت،

بر شانهٔ خورشید، فروغِ پدر داشت.

قاسم، گلِ نوخاستهٔ باغِ حسن،

می‌خندید به مرگ، چون وصالِ وطن.

حرّ، آن‌که ز شب‌لشکرِ خود پر کشید،

در صفِّ سپیدانِ خدا جا گزید.

صف بستند آن شب، نه برایِ نبرد،

برایِ نماز و نفَسِ عشق و درد.

هر خیمه، محرابی و هر خنجر، دعا،

هر تیغ، تسبیحی به کفِ اهلِ ولا.

حسین از میانِ همه برخاست چو ماه،

نگریست به یاران، به آن لشکرِ راه.

فرمود: «وفادارتر از شما ندیدم،

در باغِ زمان، پاک‌تر از شما ندیدم.»

پس آسمان از شوق، به صف‌ها پیوست،

هر بالِ ملک بر سرِ آن خیمه نشست.

«والصافّات» از عرش طنین‌افکن شد،

نامِ شهیدان، همه آیینِ من شد.

این صف، نه صفِ جسم در آن دشتِ عطش؛

صفِّ دل و جان بود، صفِّ نور و سرش.

آنان که به گردِ پسرِ فاطمه ماندند،

در لشکرِ افلاک، عَلَم‌دار برآمدند.

**کرب‌وبلا، صحنهٔ صف‌بستنِ دل‌هاست؛

هر کس که حسینی‌ست، در این صف، ملک‌آساست.**