## یک قبله، یک خون؛ بت‌شکنیِ نینوا
**بر مدارِ آیات: «إِنَّ إِلَٰهَكُمْ لَوَاحِدٌ * رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا»**

***

یکی بود و جز او، همه نقشِ گذر بود،
هر آن‌چه به جز دوست، سرابی به نظر بود.

او بود که خورشید به فرمانِ وی افروخت،
او بود که در سینهٔ شب، صبح برآموخت.

او بود که دریا به عصایِ موسوی شکافت،
او بود که در آتشِ نمرود، گل انداخت.

او بود که بر قلّهٔ طور، آینه پرداز،
با موسیِ عمران سخن آراست به اعجاز.

پس چیست این بت که به کاخ آمده بر تخت؟
این سایهٔ فانی که جهان را به زر انداخت؟

یزید، به دستارِ خلافت سر افراشت،
بر گردنِ دین، طوقِ هوس‌پیشگی انداخت.

می‌خواست که «الله» شود آوایِ دربار،
تا نامِ خدا گم شود از کوچه و بازار.

می‌خواست که قرآن به لب آید، ولی خاموش؛
دین، پردهٔ کاخش شود و خلق، همه مدهوش.

امّا حسین، آن نفسِ توحیدِ مجسّم،
برخاست چو ابراهیم از آتشکدهٔ غم.

با تیشهٔ «لا» بر سرِ بتخانهٔ زر زد،
بر تاجِ فریبندهٔ فرعون، شرر زد.

فرمود: «مرا با ستم و بیعتِ تو راه؟
هیهات؛ که جز حق ننهَم سر به کسی، آه!

من بندهٔ آنم که ملک در کفِ او هست،
خورشید و قمر، ذرّه‌ای از لطفِ او هست.

نه تختِ دمشق است خدایِ منِ آزاد،
نه زر، نه سپاه و نه شمشیرِ ستم‌زاد.

گر پیکرِ من پاره‌پاره شود از کین،
بر غیرِ خدا سجده نخواهد بَرَد این دین.»

آن‌گاه در آن دشتِ عطش، راز پدیدار:
یک‌سو بتِ قدرت، یک‌سو قبلهٔ انوار.

یک‌سو همه سرها به هوایِ زر و فرمان،
یک‌سو سرِ خورشید، به سجده‌گهِ جانان.

در ظهرِ بلا، قبله به خون رنگ دگر یافت،
خورشیدِ ولایت به نمازِ ابدی شتافت.

سعید، سپرِ قامتِ مولا شد و جان داد؛
تا قبله بماند، تنِ خود را به سنان داد.

چون قامتِ او زیرِ هجومِ تیر خم شد،
پیدا شد که توحید، به خون نیز عَلَم شد.

ای دل! اگر از بتکدهٔ خویش رهی، خیز؛
از بتِ زر و بیم و خودخواهی بپرهیز.

توحید، نه تنها سخنِ بر لبِ انسان؛
توحید، «نه» گفتن به ستم در شبِ طوفان.

**کرب‌وبلا آینهٔ یکتاییِ او شد؛
حسین، بت‌شکنِ عصر و تجلّایِ «هُو» شد.**