## پاسبانانِ سپهرِ دین در برابرِ دیوانِ سرکش

**بر مدارِ آیهٔ شریفه: «وَحِفْظًا مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ»**

***

آسمانِ دین، چو شب از فتنه غبارین شد،

هر اخترِ ایمان ز دمِ دیو، حزین شد.

دیوانِ ستم، جامهٔ تقوا به بر کردند،

بر منبرِ قرآن، سخن از زر و شر کردند.

نامِ خلفا بر سرِ بازار نهادند،

امّا به دل، آئینِ ابلیس گشادند.

می‌خواست یزید، آن بتِ آراسته با تاج،

تا آیه شود پردهٔ بزمِ هوس و باج.

می‌خواست که از نامِ محمّد، سپری سازد،

با تیغِ همان نام، دلِ دین بدرد، تازد.

اما به حرم، پاسبری بود چو خورشید،

کز هیبتِ او، شب به دلِ خویش فرورید.

حسین، آن نگهبانِ سپهرِ نبوی بود،

بر گردِ چراغِ دین، حصارِ علوی بود.

چون میکائیل، ابرِ کرم بر سرِ یاران،

چون جبرئیل، آورده پیامِ حق به میدان؛

چون عزرائیل، آن‌گه که زمانِ گذر آمد،

با مرگ نه لرزید و به دیدارِ خدا آمد.

نه تیرِ سنان، نه نفسِ لشکرِ بسیار،

نتوانست در آن قلعهٔ ایمان کند آزار.

عباس، چو شمشیری از این قلعه برون شد،

بر موجِ فرات، آینهٔ غیرت و خون شد.

اکبر، چو ستاره به شبستانِ حرم بود،

پاسخ به ندایِ پدر و عهدِ قلم بود.

قاسم، چو مهِ نو، به کفِ تیغ درخشید،

بر گردِ ولایت، چو نگینی به سرِ خورشید.

یارانِ حسین، سدِّ راهِ نفسِ دیو،

از سینهٔ خود ساختند آن دژِ نیرو.

هر پیکرِ خونین که به خاکِ عطش افتاد،

بر آسمانِ دین، سپری تازه برافراشت.

پنداشت عدو، خیمهٔ ایمان بسوزاند،

از خاکسترِ آن، ریشهٔ قرآن بستاند؛

غافل که چو خیمه به شرارِ ستم افروخت،

هر شعله چراغی شد و شب را به هم آموخت.

دین، خانهٔ گِل نیست که با آتش افتد؛

دین، چشمهٔ حق است که از خون شکفد.

ای دل! چو شیاطینِ زمان رخ بنمایند،

با نامِ خدا پردهٔ فریبشان بدرانند.

از کرب‌وبلا درسِ نگهبانیِ دین گیر:

بر گردِ حقیقت، چو حسین، جان به کف گیر.

**آن‌کس که برایِ حرمِ دین سپر آید،

هرچند تنش افتد، ولی تا ابد آید.**