یوسف؛ عزتِ حقیقت و امانتِ قدرت

سوره‌ی یوسف، آیات ۵۰ تا ۵۵

متن آیات

وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ ۖ فَلَمَّا جَاءَهُ الرَّسُولُ قَالَ ارْجِعْ إِلَىٰ رَبِّكَ فَاسْأَلْهُ مَا بَالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ ۚ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ ﴿۵۰﴾

قَالَ مَا خَطْبُكُنَّ إِذْ رَاوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ ۚ قُلْنَ حَاشَ لِلَّهِ مَا عَلِمْنَا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ ۚ قَالَتِ امْرَأَتُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا رَاوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ ﴿۵۱﴾

ذَٰلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَأَنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي كَيْدَ الْخَائِنِينَ ﴿۵۲﴾

وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي ۚ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي ۚ إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ ﴿۵۳﴾

وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ أَسْتَخْلِصْهُ لِنَفْسِي ۖ فَلَمَّا كَلَّمَهُ قَالَ إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِينٌ أَمِينٌ ﴿۵۴﴾

قَالَ اجْعَلْنِي عَلَىٰ خَزَائِنِ الْأَرْضِ ۖ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ ﴿۵۵﴾


ترجمه‌ی فارسی

آیه‌ی ۵۰:

پادشاه گفت: «او را نزد من آورید.» هنگامی که فرستاده نزد یوسف آمد، یوسف گفت: «نزد سرورت بازگرد و از او بپرس ماجرای زنانی که دست‌های خود را بریدند چه بود؟ زیرا پروردگار من به نیرنگ آنان آگاه است.»

آیه‌ی ۵۱:

پادشاه از آن زنان پرسید: «آن هنگام که یوسف را به سوی خویش دعوت می‌کردید، ماجرای شما چه بود؟» آنان گفتند: «پناه بر خدا! ما هیچ بدی و گناهی از او سراغ نداریم.» همسر عزیز مصر گفت: «اکنون حقیقت آشکار شد؛ من او را به سوی خویش دعوت کردم و بی‌گمان او از راستگویان است.»

آیه‌ی ۵۲:

این ماجرا برای آن بود که دانسته شود من در نهان به او خیانت نکرده‌ام و خداوند نیرنگ خیانتکاران را به مقصد نمی‌رساند.

آیه‌ی ۵۳:

و من نفس خود را تبرئه نمی‌کنم؛ زیرا نفس، بسیار به بدی فرمان می‌دهد، مگر آنکه پروردگارم رحم کند. بی‌گمان پروردگار من بسیار آمرزنده و مهربان است.

آیه‌ی ۵۴:

پادشاه گفت: «او را نزد من آورید تا او را برای خود برگزینم.» پس هنگامی که با او سخن گفت، گفت: «تو امروز نزد ما صاحب جایگاه و امین هستی.»

آیه‌ی ۵۵:

یوسف گفت: «مرا بر خزانه‌های این سرزمین بگمار؛ زیرا من نگهبانی دانا و امانتدار هستم.»

نکته:

در برخی تفاسیر درباره‌ی گوینده‌ی آیات ۵۲ و ۵۳ دیدگاه‌های گوناگونی آمده است. ترجمه‌ی بالا با حفظ معنای کلی آیات و بدون ورود به اختلاف="colorری تنظیم شده است.

نثر مسجّع عاشورایی

پادشاه، یوسف را خواست؛ اما یوسف، پیش از آنکه از زندان بیرون آید، خواستارِ روشن شدن حقیقت شد. او آزادیِ بی‌گواه را نپذیرفت و رهاییِ آلوده به تهمت را سزاوارِ خویش ندانست. برای او بیرون آمدن از زندان کافی نبود؛ باید پرده از چهره‌ی دروغ کنار می‌رفت، باید حق از باطل جدا می‌شد، باید صدق بر صدر می‌نشست و نیرنگ در قعرِ رسوایی می‌مُرد.

سرانجام، حقیقت چون خورشید از پشت ابر برآمد و زبان‌های خاموش به سخن آمدند. همسر عزیز گفت: «اکنون حق آشکار شد.» و یوسف، آن پاک‌مردِ صدیق، از زندان به جایگاهِ امانت رسید؛ نه با تملّق، که با صدق؛ نه با خواهشِ جاه، که با شایستگی؛ نه با شمشیرِ فریب، که با سپرِ امانت.

کربلا نیز مدرسه‌ی همین عزت است. حسین علیه‌السلام، در میانِ محاصره و محنت، آزادیِ خویش را به بهایِ بیعت با ظلم نفروخت. او می‌توانست با سکوت، راهی برای ماندن بجوید؛ اما سکوت در برابرِ بیداد، برای روحِ آزاد او زندانی دیگر بود. حسین، همچون یوسف، حقیقت را پیش از پیروزیِ ظاهری پاس داشت؛ با این تفاوت که یوسف از زندان بیرون آمد تا خزانه‌های زمین را سامان دهد و حسین در محاصره ماند تا خزانه‌های ایمان را از غارتِ ستم نجات بخشد.

یوسف گفت: «من نگهبانی دانا و امین هستم.» این سخن، ادعای خودپسندی نبود؛ بیانِ مسئولیتی بود که بر دوشِ او نهاده می‌شد. در کربلا نیز حسین، امانتدارِ دین و نگاهبانِ کرامتِ انسان بود. او نیامده بود که بر تختی تکیه زند؛ آمده بود تا ستون‌های شکسته‌ی حق را برپا کند. پس خونش ریخته شد، اما عهدش نریخت؛ پیکرش بر خاک افتاد، اما پرچمِ عزتش بر افقِ تاریخ ایستاد.

شعر مثنوی عاشورایی

شاه گفتا: یوسفِ زندان کجاست؟

آن خردمندِ نکوپیمان کجاست؟

قاصد آمد تا بَرَد او را ز بند

یوسفش گفتا: «برو ای ارجمند

بازگرد و از زنان، آن راز پرس

پرده بردار از دروغِ اهلِ مکر»

تا نگردد پاکیِ من در غبار

تا نماند تهمتی بر روزگار

چون حقیقت بر زبانِ جمع راند

نامِ پاکِ یوسف از نو زنده ماند

گفت زن: «اکنون حقیقت آشکار

یوسف است آن راستگویِ رستگار»

نفس اگرچه می‌کِشد دل را به بد

رحمتِ حق می‌رسد بر جانِ خود

شاه گفتا: «او امین و صاحب است

نزدِ ما بر جایگاهی لایق است»

یوسف آن‌گه گفت: «بر خزانه‌دار

بگماریدم که هستم استوار

حافظم بر مالِ مردم، باخبر

علم دارم، دل ندارم از خطر»

کربلا، آن سرزمینِ امتحان

شد ظهورِ عزتِ مردانِ جان

یوسف از زندان برون آمد، ولی

شاهِ دین ماند اندر آن دشتِ بلا

او خزائن را به تدبیر آراست

این یکی گنجِ شهادت را گشود راست

یوسف از نیرنگِ بدخواهان رهید

خونِ حسین از بندِ تاریخش رهید

هر که با حق عهد بندد در جهان

گر فتد بر خاک، نَفْتَد در زیان

شعر آزاد عاشورایی

پادشاه گفت:

یوسف را بیاورید؛

اما یوسف

پیش از گام نهادن

بیرونِ زندان،

خواستارِ گواهیِ حقیقت شد.

او نمی‌خواست

با تهمتی بر شانه

به قصر وارد شود؛

نمی‌خواست

آزادی‌اش

بر ویرانه‌ی آبرویش بنا گردد.

گفت:

بازگرد،

و از آنان بپرس

آن روز

چه گذشت.

و حقیقت،

پس از سال‌ها سکوت،

چون چشمه‌ای روشن

از دلِ سنگ برآمد:

یوسف گناهکار نبود.

گاهی

یک انسان

در زندان است،

اما حقیقت

در آزادترین جای جهان

نفس می‌کشد.

یوسف گفت:

نفس،

اگر به رحمتِ خدا واگذاشته نشود،

فرمانروایِ تاریکی است.

و آنگاه،

امانت

از زندان به خزانه رفت؛

دانایی

کنارِ قدرت نشست؛

و پاکی،

بر جایگاهِ تدبیر ایستاد.

در کربلا،

حسین

راهِ دیگری از همان حقیقت بود.

او نیز

آزادیِ آلوده به سازش را نخواست؛

تاجِ قدرت را نخواست؛

سهمِ امنی از سفره‌ی ظلم را نخواست.

تنها گفت:

چگونه با دستِ بیعت،

دستِ ستم را

مقدس کنم؟

پس ماند؛

در میانِ تیرها،

در تشنگی،

در غربت،

در محاصره‌ی کسانی

که حقیقت را می‌دیدند

و انکار می‌کردند.

یوسف،

خزانه‌های زمین را نگاهبانی کرد؛

حسین،

خزانه‌ی ایمان را.

یکی گرسنگیِ مردم را شکست،

و دیگری

قحطیِ معرفت را.

یکی از زندان بیرون آمد،

و دیگری

با شهادت،

تاریخ را از زندانِ فراموشی

آزاد کرد.

«إِنَّكَ الْيَوْمَ لَدَيْنَا مَكِممينٌ أَمِينٌ»


امروز تو نزد ما صاحب جایگاه و امین هستی.

یوسف؛ روایتِ پاکی، تدبیر و امانت ـ حسین؛ حماسه‌ی عزت، آزادگی و وفاداری