ختامِ نور؛ درنگِ حماسه

سوره مبارکه احقاف (آیه ۳۵)؛ آخرین تپش و اوجِ صبوری

﴿ آیه پایانی و ترجمه ﴾

﴿۳۵﴾ فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلَا تَسْتَعْجِل لَّهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَوْنَ مَا يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلَّا سَاعَةً مِّن نَّهَارٍ بَلَاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الْفَاسِقُونَ


ترجمه منتخب:

پس [ای پیامبر!] همان‌گونه که پیامبرانِ اولوالعزم (صاحبانِ عزمِ استوار) صبر کردند، صبر پیشه کن و برایِ آنان [عذاب را] شتاب مخواه! گویی آنان روزی که آنچه را وعده داده شده‌اند [به چشم] می‌بینند، [در می‌یابند که در دنیا] جز ساعتی از روز نمانده‌اند. این ابلاغی است [به سویِ شما]؛ پس آیا جز قومِ فاسق کسی هلاک می‌شود؟

❦ میثاقِ خون؛ پایانِ عهد (نثر مسجع عاشورایی)

سوره احقاف با این ندایِ آسمانی به پایان می‌رسد؛ فراخوانی به «صبر». و حسین (ع) در کربلا، تفسیرِ عینیِ این آیه بود. او نه تنها یک صابر، که سرِ حلقه‌یِ صابرانِ اولوالعزم بود که در آن ظهرِ تفتیده، در برابرِ تمامیِ قساوت‌ها قد علم کرد. «صبر»، در قاموسِ حسین، نه تسلیم بود و نه انفعال؛ که عینِ ایستادگی در اوجِ توفان بود.

چرا که یارانِ حسین (ع) نیز، وقتی وعده‌یِ نصرتِ الهی را در دیدارِ با دوست دیدند، دنیا را در برابرِ عظمتِ ابدیت، به اندازه‌یِ «ساعتی از روز» یافتند. کربلا، نمایشِ بطلانِ دنیایِ فاسقان بود؛ دنیایی که در گذرِ یک نیمروز، رنگ می‌بازد و حقیقتِ خونِ حسین، تا ابدیتِ تاریخ می‌ماند. این است ابلاغِ خداوند که جز در آیینه‌یِ حق‌طلبان، جلوه‌گر نمی‌شود.

❦ ختامِ استقامت (مثنوی عاشورایی)

بگفتا صبر کن، ای روحِ ایمان

چو عزمِ استوارِ هر پیامبران

دگر شتابِ عذابِِ ظالمان مخواه

که حق‌جویی‌ست، در این راه، پناه

به وقتِ دیدنِ آن وعده‌یِ راست

جهان، یک ساعتی در نزدِ ماست

حسین، آن کوهِ صبرِ دشتِ نینوا

به عزمش کرد بنیادِ ستم را فنا

اگرچه فاسقان هلاک گشتند

به دوزخ، در پیِ ادراک گشتند

فدایِ صبرِ تو، ای خونِ خدا

که گشتی الگویِ ما در راهِ وفا

❦ ساعتِ دیدار (شعر آزاد عاشورایی)

خداوند،

در پایانِ کلامش،

به محمد گفت:

صبر کن.


صبرِ اولوالعزم؛

همان آتشی که زیرِ خاکسترِ تاریخ خفته بود،

و در عصرِ عاشورا،

در سینهِ‌یِ حسین،

شعله‌ور شد.


عمرِ فاسقان،

به اندازهٔ عبورِ یک ابر،

از پهنهٔ آسمانِ نینوا بود؛

یک ساعتی از روز،

و بعد...

خاموشیِ ابدی.


اما حسین،

در اوجِ داغ،

خندید.

چرا که می‌دانست؛

صبر،

دروازهٔ رسیدن است،

به همان وعده‌ای که،

از آغازِ خلقت،

در افقِ خون،

نوشته بود.

پایانِ سوره احقاف؛ درنگ و صبوری در سایه‌یِ حقیقت | التماسِ دعا