تدبیرِ یوسف و آزمونِ دل‌های تشنه

تأملی در آیات ۵۴ تا ۶۵ سوره مبارکه یوسف | از متمکن شدن در زمین تا تقابل با مکرِ برادران


۱. مثنوی انتظار: در جستجویِ مَحرم

برآمد از سیاه‌چال و به عرش رسید

از آن بندِ غریب، به کششِ نور رسید

ولی در دلِ او، هنوز حسرتِ یار است

که وصالِ برادر، مژده‌یِ روزگار است

به تدبیرِ خود، راهِ پیوند گشود

مگر از مکرِ جانی، حقیقت نمود

به دنبالِ آن، چشمِ ما بر راه شد

که رنجِ ما، در فراق، چون ماه شد

بیا ای برادرِ دور و غریبِ جان

که هنگامه‌یِ وصال آمد، به هر زمان

امیدِ ما از رحمتِ حق، برآمد

که از ظلمتِ جدایی، رهایی آمد

۲. شعر آزاد: نقاب‌هایِ پنهان

او بر تخت نشست،

اما چشمانش هنوز در جستجویِ آن لبخندِ گم‌شده در چاه است.

تدبیرِ او، مکر نیست؛

او می‌خواهد حقیقت را از میانِ لایه‌هایِ دروغ بیرون بکشد.

برادران آمدند، با همان نگاهِ قدیمی،

با همان دست‌هایِ خالی از صداقت.

و او، با قلبی که طعمِ جفا را چشیده است،

در پیِ آن است که دوباره «حقیقت» را در آغوش گیرد.

انتظار، یعنی همین:

ساختنِ پل‌هایی از جنسِ آزمون،

تا وقتی که بدانیم...

چه کسی در برابرِ مکرِ دنیوی، ایستاده است

و چه کسی در برابرِ حقیقت، زانو می‌زند.

۳. آیات ۵۴ تا ۶۵ سوره مبارکه یوسف

۵۴-۵۶: وَقَالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ... قَالَ اجْعَلْنِي عَلَىٰ خَزَائِنِ الْأَرْضِ ۖ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيمٌ. وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ...

«پادشاه گفت: او را نزد من آورید... یوسف گفت: مرا بر خزانه‌های این سرزمین بگمار، که من نگهبان و دانایم. و این‌گونه یوسف را در زمین تمکین بخشیدیم...»

۵۷-۵۸: وَلَأَجْرُ الْآخِرَةِ خَيْرٌ... وَجَاءَ إِخْوَةُ يُوسُفَ فَدَخَلُوا عَلَيْهِ فَعَرَفَهُمْ وَهُمْ لَهُ مُنكِرُونَ

«و پاداش آخرت برای اهل ایمان و تقوا بهتر است. و برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند، پس او آنان را شناخت، اما آنان او را نشناختند.»

۵۹-۶۱: وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَّكُم... فَلَمَّا رَجَعُوا إِلَىٰ أَبِيهِمْ...

«و چون آنان را به کالاهاشان مجهز کرد، گفت: برادری را که از پدر دارید نزد من آورید...»

۶۲-۶۳: قَالُوا يَا أَيُّهَا الْعَزِيزُ إِنَّ لَهُ أَبًا شَيْخًا كَبِيرًا فَخُذْ أَحَدَنَا مَكَانَهُ... قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ أَن نَّأْخُذَ إِلَّا مَن وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِندَهُ...

«گفتند: ای عزیز! او پدری بسیار پیر دارد، پس یکی از ما را به جای او بگیر... [یوسف] گفت: پناه بر خدا که جز آن کس که کالای خود را نزد او یافته‌ایم، دیگری را بگیریم.»

۶۴-۶۵: فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا... ارْجِعُوا إِلَىٰ أَبِيكُمْ فَقُولُوا يَا أَبَانَا إِنَّ ابْنَكَ سَرَقَ...

«چون از او ناامید شدند، پنهانی مشورت کردند... [بزرگ‌شان گفت:] نزد پدر بازگردید و بگویید: ای پدر، پسر تو دزدی کرد و ما جز آنچه می‌دانستیم گواهی ندادیم و ما از غیب آگاه نبودیم.»

۴. نثر مسجع: از بندِ مکر تا مِهرِ متمکّن

الهی! ای که مُلکِ هستی در کفِ قدرتِ توست و تدبیرِ جهان، در یدِ حکمتِ تو.

یوسف، از قعرِ چاهِ ابتلا به صدرِ مسندِ اقتدار رسید، اما نه به سودایِ جاه، که به تمنایِ دیدارِ ماه.

او برادران را به محکِ آزمون کشید تا غبارِ دروغ از آیینه حقیقت بزداید.



پروردگارا! ما نیز در این وادیِ حیرت و غیبت، چشم به راهِ آن یوسفِ گم‌گشته‌ایم که بیاید و خزانِ ما را به بهارِ عدل بدل کند.

ما را از مکرِ نفسِ امّاره و بندِ گناهانِ پنهان رهایی بخش، تا در هنگامهِ ظهور، چشمانِ ما به دیدارِ جمالِ او روشن گردد و در برابرِ آن مِهرِ متمکن، به خاکِ نیاز بیفتیم.

ای بهترینِ داوران، فرجِ آن عزیز را در تقدیرِ ما به خیر و نیکی رقم زن، که تویی دانایِ آشکار و نهان.

هر آیه‌ای که بر لب می‌نشیند، چراغی در تاریکیِ جان می‌افروزد.