از پرده‌دریِ راز تا کلامِ حقانیت

تأملی در آیات ۷۹ تا ۹۰ سوره مبارکه یوسف | لحظه‌ی بازگشتِ حقیقت و شکوهِ وصال


۱. مثنوی انتظار: ترنمِ پرده‌دری و ظهورِ نور

چو از بارِ برادر، جامِ مِهر آمد

رخِ ماهِ حقیقت، باز و پدید آمد

گریزان شد بنیامین، از میان

که در بندِ عدالت، بود جان و روان

ولی یوسف، به آوازِ حق، برخاست

که این رازِ نهان، از پرده، بازخواست

«برادر، من همانم، یوسفِ مصر!

که در چاه و در زندان، نبودم بی‌خبر»

چو گفت این کلام، لرزید کینان

و آمد مژده‌ی وصال، از میان

فرمود: «بگویید به آن پیرِ خسته

که مژده‌ی وصالِ تو، آمد به دستِ»

که آمد وقتِ دیدار و شکوه

دری باز شد، از آن بندِ دو شکوه

۲. شعر آزاد: نقاب‌هایِ فرو ریخته

نقاب‌ها فرو ریخت...

وقتی یوسف گفت: «أَنَا يُوسُفُ»

دیوارِ بلندِ انکار، فرو ریخت.

دیگر نه تهمتِ سارق بود، نه طعنه‌یِ برادر.

حقیقت، عریان و درخشان، در میانِ صحرا ایستاد.

ما نیز، در میانِ این همه تکرارِ غفلت،

منتظریم تا پرده‌یِ غیبت کنار رود؛

و صدایی از عمقِ جان برخیزد:

«من همانم که می‌خواندید...

من همانم که در بندِ انتظارتان، رها بودم.»

۳. آیات ۷۹ تا ۹۰ سوره مبارکه یوسف همراه با ترجمه

آیه ۷۹: قَالَ مَعَاذَ اللَّهِ أَنْ نَأْخُذَ إِلَّا مَنْ وَجَدْنَا مَتَاعَنَا عِنْدَهُ إِنَّا إِذًا لَظَالِمُونَ

«[یوسف] گفت: پناه بر خدا که ما جز آن کس که کالای خود را نزد او یافته‌ایم، [کسی دیگر را] بازداشت کنیم، که در آن صورت قطعاً از ستمکاران خواهیم بود.»

آیه ۸۴: وَتَوَلَّىٰ عَنْهُمْ وَقَالَ يَا أَسَفَىٰ عَلَىٰ يُوسُفَ وَابْيَضَّتْ عَيْنَاهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ

«و از آنان روی برتافت و گفت: دریغا بر یوسف! و چشمانش از اندوه سفید شد، در حالی که خشم خود را فرو می‌برد.»

آیه ۸۹: قَالَ هَلْ عَلِمْتُم مَّا فَعَلْتُم بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنتُمْ جَاهِلُونَ

«[یوسف] گفت: آیا دانستید که با یوسف و برادرش چه کردید، هنگامی که نادان بودید؟»

آیه ۹۰: قَالُوا أَإِنَّكَ لَأَنتَ يُوسُفُ ۖ قَالَ أَنَا يُوسُفُ وَهَذَا أَخِي ۖ قَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَيْنَا ۖ إِنَّهُ مَنْ يَتَّقِ وَيَصْبِرْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ

«گفتند: آیا تو همان یوسفی؟ گفت: من یوسفم و این برادر من است؛ خدا بر ما منت نهاد؛ چرا که هر کس تقوا پیشه کند و صبر نماید، خداوند پاداشِ نیکوکاران را تباه نمی‌سازد.»

۴. زمزمهٔ سحر: از مکرِ شب تا صبُحِ صبر

الهی! ای که پرده‌ها به دستِ تو کنار می‌رود، و اسرارِ نهان، بر زبانِ بندگان جاری می‌شود؛

آن‌گاه که یوسفِ عزیز، نقاب از چهره برگرفت و حقیقتِ خویش بر برادران آشکار کرد، عطرِ وصال، صحرایِ کنعان را فرا گرفت.

ای عزیزِ جان! ما نیز در انتهایِ این کویرِ دوری، چشم به راهِ آن لحظه‌ایم که تو از میانِ غبارِ فتنه، رخ بنمایی.



ببخشای که ما، سال‌ها در میانِ مکرِ نفس، به غفلت زیستیم و در آرزویِ وصالِ تو، در تنگنا ماندیم؛

اما امید داریم که به یمنِ دعایِ آن پدرِ صبور -که چشمانش از دوریِ تو سفید شد و کلامش تنها با تو بود- ما را در بارِ جانمان بیابی.

خدایا! این قصه، قصهِ بازگشت است... بازگشتِ همه به سویِ تو.

ما را از گروهِ «محسنین» قرار ده، که تو خود فرمودی صبر و تقوا، پاداشِ آنان را هرگز تباه نمی‌سازد.



اللهم عَجّل لولیک الفَرَج، یا ربَّ العالَمین.

صبرِ یعقوب، به یوسف رسید؛ صبرِ ما، به که خواهد رسید؟