تجلی توحید در گودی قتلگاه
تجلی توحید در گودی قتلگاه
۱. کلامی در ذکرِ معراجِ شهود
چون کاروانِ عشق به آخرین منزلگهِ وصال رسید و پرده از خلوتسرای جلال درید، سالارِ آزادگان و قبلهٔ سالکان، در مغاکِ مقتلْ رحلِ اقامت گزید و از ماورای ماسوی، جمالِ حبیب را آشکارا بدید.
پیکری غرقاب در زخمِ تیر و سنان، امّا روحی برتر از هفتآسمان. نه زبانی به شکوه گشوده و نه دلی از غوغای اعدا لرزیده؛ بلکه چهره بر تربتِ سوزان نهاده، جامِ «رضاً بقضائک» سرکشیده و سر به سجدهٔ تسلیم و رضا داده. خونِ گلگونْ آبِ وضویش گشت، و گودیِ قتلگاهْ محرابِ معراجگونهاش شد. آندم که تیغها بر تن فرود میآمدند، حجابهای ناسوتی از میان برمیخاستند و خورشیدِ امامت، محوِ تماشای ذاتِ ازلی میگشت؛ تا جهانیان بدانند که نهایتِ توحید، نفیِ هستیِ خویش در پیشگاهِ معبود است و کمالِ بندگی، فنای قطره در دریای لایزالِ وجود.
۲. آخرین رکعت در سماعِ تیغها
خاکْ تشنه بود
و صحرا، از هرمِ ظهرِ نینوا ملتهب؛
آسمان اما،
سرگردانِ تماشای گودالی بود
که کعبه به احترامش به سجده میرفت.
شمشیرها فرود میآمدند،
نیزهها به غارتِ جان میشتافتند،
امّا در آن فراخنای خونین،
مرگی در کار نبود...
هر زخم، دریچهای بود رو به ابدیت؛
و هر ضربه،
صلای بریدن از خاک
و پرواز به لاهوت.
بر خاک افتاده بودی،
امّا قامتِ توحید،
بر فرازِ دستانت بلندتر از همیشه ایستاده بود.
لبهای عطشناکت زمزمه داشت:
«الهی! رضاً برضاک، و تسلیماً لأمرک...»
و فرشتگان، در حیرتِ آن نماز
بالهای خود را سایبان کردند؛
نمازی بیسجاده و بیامان،
که در آخرین رکعتش،
همهٔ جهان «هیچ» شد
و تنها،
«هو» بر جای ماند.
۳. مثنویِ فنای سرخ
گودیِ مقتل، منای عشق شد
قبلهٔ اهلِ صفای عشق شد
شاهِ دین در خاک و خون افتاده بود
دل به تسلیم و رضا بنهاده بود
زخمها بر پیکرش گلزارِ نور
هر جراحت، آیهای از طورِ نور
فارغ از هر شکوهای در آن حضور
بادهنوش از ساغرِ فیض و سرور
روی بر خاکِ تفیده، غرقِ راز
در قنوتِ خون بخوانده بس نماز
گفت کای معبودِ یکتا و قدیم
وی خداوندِ شکور و بس رحیم
راضیام بر آنچه فرمودی مدام
بر رضایت دادهام دل، والسلام
جان چه باشد پیشِ پای دلستان؟
چون تویی مقصودِ جانِ عاشقان
قطرهقطره خونِ من فریادِ توست
عرش و فرش از جلوهٔ ایجادِ توست
محو گشتم تا نماند غیرِ تو
جلوهگر باشد جلال و خیرِ تو
سر به نیزه رفت تا بر پا شود
رایتِ توحید و حق، پیدا شود