موضوع داستانی چهارم: ابراهیم خلیل (ع)؛ بتشکنی، گلستانِ آتش و هجرت توحیدی
سوره مبارکه عنکبوت (آیات ۱۶ تا ۲۷)
موضوع داستانی چهارم: ابراهیم خلیل (ع)؛ بتشکنی، گلستانِ آتش و هجرت توحیدی
«فَمَا كَانَ جَوَابَ قَوْمِهِ إِلَّا أَن قَالُوا اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ فَأَنجَاهُ اللَّهُ مِنَ النَّارِ ۚ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ * وَقَالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُم مِّن دُونِ اللَّهِ أَوْثَانًا مَّوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا...»
(سوره عنکبوت، آیات ۲۴ و ۲۵)
۱. خروشِ تبر در مزارِ اصنام (نثر مسجع)
بِسْمِ رَبِّ الخَلیلِ وَالبَراهین.
ابراهیم آمد؛ تنها امّتی در هیأتِ یک پیکر، و خورشیدی تابان در شبی سراسر آذر و منکر. تبر بر دوش کشید و خوابِ هزارسالهٔ سنگ و چوب را برآشفت؛ بر اوهامِ پیشینیان خطِّ بطلان کشید و رازِ عجزِ تراشیدههای دستِ بشر را بر همگان عیان ساخت. چون برهانش پشتِ طاغوت را خم نمود و تیغِ سخنش پردهٔ پندار را درید، بیپناهانِ کوی جهل را پاسخی نماند جز منطقِ زور و غوغایِ شرور: «اقْتُلُوهُ أَوْ حَرِّقُوهُ!»
آتش بر برجی از کینه برافروختند تا شعلهاش آسمان را به تنگ آرد و پیکرِ توحید را خاکستر گرداند؛ غافل از آنکه فرمانروایِ هستی، صاحبِ سوز و ساز است و آتش نیز بندهای سر بر خطِّ راز. ندا دررسید که بَرْداً وَ سَلاماً؛ زبانهٔ دوزخینْ باغِ نسرین شد و شعلهٔ خشمْ چمنزارِ تمکین. خلیل از میانِ لهیبِ سوزان سرافراز برآمد، پیوند از خویشاوندانِ کور گسست، بانگِ «إِنِّي مُهَاجِرٌ إِلَىٰ رَبِّي» در جهان افکند و امامتِ حق را در دامنِ تاریخ به یادگار نشاند.
۲. سرد و سلامت در کامِ لهیب (شعر آزاد)
تبر بر دوشِ تو بود،
و سنگینیِ هزارههای وحشت بر دوشِ آنان.
خدایانی از گچ و سنگ و خرما را فرو ریختی،
و شرمِ پنهانشان بدل به زبانهٔ کینه شد.
فریاد برآوردند:
«آتش بیاورید! بسوزانید این حقیقتِ برهنه را!»
منجنیق برپا شد و آسمان در دود گم گشت؛
اما در ژرفای چشمانت، دریایی از یقین آرام گرفته بود.
افتادی در کامِ اخگرهای سرخ،
و باد، عطرِ ریحان آورد؛
شعلهها بالهای پروانهای خنک شدند
و خاکستر، بستری از بهار.
سپس گفتی:
«من هجرت میکنم، به سوی او که زوال نمیپذیرد.»
و رفتی تا ریشههای ایمان
در خاکستر نمرودیان جاودانه شود.
۳. گلستانِ خلیل و پروازِ یقین (مثنوی)
آمد ابراهیم و در هم کوفت لات
تا برآرد جانِ انسان زان ممات
گفت: این سنگ و صنمها باطل است
هر که بندد دل به این بت، غافل است
چون که برهان خلیل آمد پدید
رنگ از رخسارِ نمرودان پرید
نعره زد آن بدسگالِ تیرهروی:
«آتشی افروز و او در وی بسوی!»
شعله بالا رفت تا چرخِ برین
شد رها در کامِ آتش آن امین
حق بفرمود: ای شراره سرد شو!
بر تنِ یارِ وفادارم درو!
آتشِ نمرود شد باغ و سمن
یاسمن رویید اندر پیرهن
گفت با یاران: به سوی ربّ جلیل
میروم تا بینشان گردد دخیل